سپیدان
سلام عزیز دل مامانی. یادته بهت قول داده بودم تمام وقایع چند روزی رو که نبودم برات بنویسم؟
جمعه 9 دی بود که با هم کلاسی هام رفتم سپیدان که یه پیست اسکی اطراف شیرازه. جات خالی عزیزم.
خیلی خوب بود. بچه ها خیلی متشخص و در عین حال گرم و صمیمی بودند.یه دنیا برف از اسمون خدا ریخته بود و همه جا سفید سفید سفید بود.سوار تلکابین شدیم و همه رفتیم اون بالای بالا. اسکی باز ها همه جا بودند و در هر نقطه همواری اثری از خودشون به جا گذاشته بودند.
اون بالا بچه ها 4 تا سینی گیر اورده بودند و یه عالم سر خوردند. اما مامانیت سر نخورد چون مامان بچه ها که سر نمیخوره . زشته!!
دو تا از همکلاسیام با همسر و خانومش اومده بودند. دلم میخواست بابایی مهربون تو هم بود . اگه بهش گفته بودم میومد. اما گناه داشت. بابایی امتحان ریاضی داشت، نمی خواستم به خاطر شادی وو خود خواهی خودم تو دردسر بندازمش.
ناهار هم همه اون بالا خوردیم. من با خودم 2 تا ساندویچ هایلار سرد برده بودم. بعدشم بچه ها یه ادم برفی ناز درست کردند و کلی تو سر و کله هم برف پاشیدن.
اخر سر هم بعد از یه کم برف بازی و سر خوردن رفتیم بالای بالای کوه و مسابقه پانتومیم گذاشتیم که خیلی خیلی خندیدیم.
در تمام مدت یاد بابا مسعود مهربون و دوست داشتنی بودم و اون روز که با بابایی رفتیم سیرچ.
ایشالا دفعه بعد 3 تایی با هم میریم و یه عالم برف میریزیم رو سر بابایی.
مسعودم باید بدونی که همیشه دوست دارم و همیشه برام عزیزی. گرمی وجودت در قلب من ، مسافت زیاد بینمون رو کمرنگ میکنه و هر روز عاشقتر میشم.
هردو تون رو دوست دارم.



سپیدان
